حمد الله مستوفى قزوينى

177

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

دو پير دلاور در آن كارزار * بگشتند باهم فزون از شمار يكى تيغ زد عُتبه بر ساق اوى * ببرّيد ساق يلِ جنگجوى بدان‌سان كه مغز آمد از وى بُرون * عبيده بغلتيد در خاك و خون على رفت و حمزه به نزديك او * بگشتند با كافرِ جنگجو 3740 تبه گشت عُتْبَه ز پيكارشان * به‌هم برزدند لشكر از كارشان عُبَيْده رسيده به حدّ هلاك * ببُردند او را پُر از خون و خاك به پيش محمّد از آن رزمگاه * نبى را چنين گفت آن رزمخواه كه : « عمّت ابو طالب ار اين زمان * بدى ، كهترِ من شدى بىگمان بر او جُستمى بىگمان برترى * كه او گفت گاهِ سخن‌گسترى : 3745 ز بهر نبى تن به كُشتن دهيم * سپاسى از آن كار بر تن نهيم سخن گفت ، ليكن هويدا نكرد * يكى روز مردى به كارِ نبرد » نبى گفت ك « ين راست‌گويى همى * فزونى ز گفتن نجويى همى كه عمّم به گفتار گفت اين سخن * به كردار كردى تو بر انجمن » عُبَيْده از آن پس برآورد دم * به فردوسِ اعلى نهاد او قدم 3750 نبى مؤمنان را در اين داد دل * كز آن كس نگردد به جان دلگسل عُكاشه كه مِحْصَن بُد او را پدر * چنين گفت با سيّد نامور كه : « شمشير من شد شكسته به جنگ * وز اين بر من است اندراين حال ننگ كه مىبايد از پيش دشمن گريخت * و گرنه مرا خون بخواهند ريخت سزد گر به تيغى شوى دستگير * كه گرداندم بر بدانديش چير » 3755 پيمبر چو آنجا نمىيافت تيغ * دريغ آمدش كو بود با دريغ يكى چوب هيمه به دو داد و گفت * بدين رزمجو باش با كام جفت عُكاشَه چو زو چوب هيمه ستد * شد آن چوب شمشير و زين درسزد بدان تيغ چندى ز كافر سپاه * عُكاشَه بكشت اندرآن رزمگاه همان تيغ تا آخرِ عُمر مَرد * نگه داشتى و بدان جنگ كرد 3760 از آن پس ز كفّار تيرى چو باد * ز شست و كمان آمد اندر گشاد برآمد به مردى ز انصاريان * از آن تير آمد به جانش زيان ز انصاريان ديگرى عمرو نام * درآمد ز مردى بدين انتقام